دو واو ـ داوود ملک‌زاده

در این وبلاگ، اشعار، نقدها و اخبار کتاب مربوط به داوود ملک‌زاده منتشر می‌شود.

نقدی دیگر بر آستارا

مروری بر «آستارا؛ تنها بندر بی‌کشتی» اثر داوود ملک‌زاده

دراز می‌کشی بر پلاژی در ساحل خزر

احسان براهیمی

 «آستارا؛ تنها بندر بی‌کشتی» نام سومین مجموعه‌ی شعر از داوود ملک‌زاده است که در سال 1392، از سوی انتشارات نگاه، منتشر شده است.

داوود ملک‌زاده، شاعر جنگل و دریا و عاشقانگی‌هاست. در  بسیاری از شعرهای این مجموعه، حال و هوای شاعر با نشانه‌های طبیعت پیوند خورده و با ارجاع کلمات به بیرون از متن، جریانات معمول زندگی، با زبانی ساده اما شاعرانه گفته می‌شود:

«(شب، خارجی، ساحل)

دراز می‌کشی بر پلاژی در ساحل خزر

لحاف ترد و خنکی

به روی‌ات می‌ریزد

                       باد.»  ص 37

شاعر «آستارا؛ تنها بندر بی‌کشتی» در برخی از شعرهایش، عشق‌ها و آرزوها را به سمت حسرتی عریان و نتیجه‌گیری در متن می کشاند که تاویل‌پذیری را برای مخاطب پایین می‌آورد و فضای شاعرانه را به سمت نثر می‌کشاند:

«... آه،

چه طالع بی‌مقداری

هیچ یک از این‌ها نی‌ستم

اشرف مخلوقات‌ام‌

عاجز عاجز

با حسرتی تمام نشدنی.» ص 88

یکی از مباحث مهم در شعر، فرم است که از به هم پیوسته‌گی عناصر مختلف در ترکیب عمومی به وجود می‌آید. هر خواننده‌ی برخوردار از توانش ادبی، ساختمان شعری را مورد قبول می‌داند که اگر کلمه‌ای را از متن، حذف و یا اضافه کند،  ساختمان فرو بریزد.

داوود ملک‌زاده شاعر توانایی است اما در شعرهای این مجموعه به انسجام ساختاری مطلوب نرسیده است. با این‌که گاهی از ارتباط کلمات در به وجود آمدن فضای مورد نظر استفاده کرده است:

«مثل سربازی گم‌نام

ـ که با عشق به وطن ـ

به جبهه می‌رود

دوست‌ات دارم،

مثل سرباز وظیفه

ـ که مجبور است بجنگد ـ

دوست‌ات دارم.

تو

مین میدان‌های جنگی هستی

که یک روز به جای دشمن

زیر پای من

منفجر می‌شوی.» ص 5 و 6

با این‌که ملک‌زاده، شاعر حسرت‌های بارانی است ، گاهی ازلذت‌های ساده می‌گوید و مخاطب را برای دگرگونه دیدن دنیا دعوت می کند:

مثل طعم بستنی در کافی‌شاپ خاطره

«مثل عکسی از دوران مدرسه

مثل برگه‌ی تشویقی‌ی پادگان

مثل پُک سیگار بعد از شام

مثل ِ ...

مثل شب شعر من و تو و او

خنده‌هایی آمیخته با گریه و سنج...

کجای دنیا قشنگ نی‌ست؟ بگو!» ص56

یکی دیگر از مولفه‌های این مجموعه، طنزی‌ست که در زبان برخی از شاعران خطه‌ی شمال ایران وجود دارد و بیش‌تر تحت تاثیر شعرهای فرانو از اکبر اکسیر می‌باشد. طنزی رندانه و پنهان که انسان اهل اندیشه را به تامل وادار می‌کند و جریانات در متن، شوخی‌شوخی، جدی می‌شوند:

«پدرم می گفت:

یک موی تو را به دنیا نمی‌دهم

و هر ماه مرا به سلمانی می‌برد!»  ص62

تشبیه و تشخیص در شعرهای ملک‌زاده موج می‌زند. راوی یا شاعر در متن، برای عینیت بخشیدن به کسالت احساساتی که نسل سوخته را هم گرفتار کرده است، دست به دامن اشیای پیرامون می‌شود و در ناکامی خویش از جهان، به گفت‌وگوی درون می‌پردازد:

«مثل قلیانی با زغال خاموش

کام نمی دهد این معشوق

نه دل می‌برد

و نه دلی برای بردن دارد

روی نیمکت بی‌جان

خمیازه موی دماغ می‌شود

چشم می‌دوانم به دور و بر

یک نفر بیاید مرا و دل‌ام را بدزدد.» ص 64

شاعر «آستارا تنها بندر بی‌کشتی» وقتی که تخیل را در خدمت فضاسازی به کار گرفته است به سمت موفقی از چه‌گونگی در شعر و نه تنها چه گفتن پیش می‌رود:

« نه،

نمی‌توانم چشم بپوشم

از گناهی که تو باشی

حتا اگر خدا

یک ستاره‌ بالای اسم‌ام بگذارد.

من شاگرد ناخلف جهان‌ام

با مبصری مهربان

که هر ساعت

مرا سرهنگ دوزخ می‌سازد

و تا دربان نیامده

حساب‌ام پاک می‌شود.» ص 27 و 28

با آرزوی موفقیت برای داوود ملک زاده‌ی عزیز!

 

چاپ‌شده در ادب و هنر روزنامه‌ی اطلاعات به تاریخ 26 آذر 92

فایل پی‌دی‌اف نقد: http://www.ettelaat.com/etHomeEdition/Tuesday/m6.pdf

+ داوود ملک‌زاده ; ٢:٤٤ ‎ق.ظ ; ٢٧ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()