دو واو ـ داوود ملک‌زاده

در این وبلاگ، اشعار، نقدها و اخبار کتاب مربوط به داوود ملک‌زاده منتشر می‌شود.

نقدی بر آستارا

معرفی‌ مجموعه‌ی شعر «آستارا؛ تنها بندر بی‌کشتی»، داوود ملک‌زاده، انتشارات نگاه، 1392

آبی و آفتابی مثل شعر

اکبر اکسیر

* کاش شعر وشاعری در ایران زیر پوشش اداره‌ی شیلات قرار می‌گرفت و متخصصین دل‌سوز و کاربلد شیلات، دفتری به نام اداره‌ی شعرات داشت و مثل تکثیر و پرورش بچه‌ماهی‌های شاعران جوان، ما را تحت حمایت خود قرار می‌داد و از این همه نیروی جوان و خوش‌فکر استفاده می‌نمود و دریای شعر ما را سرشار از ماهیان گوناگون می‌کرد. اداره‌ی شیلات وقتی که فهمید کشتی‌های صیادی‌ بنادر خزر، ماهیان نقره‌ای‌ ریزنقش کیلکا را قتل‌عام کردند ـ که غذای اصلی‌ ماهیان خاویاری بود ـ وقتی فهمید صید بی‌رویه‌، نسل ماهیان خزر را نابود کرد و از این خاویار، این طلای سیاه دریای خزر خبری نی‌ست، تأسیس حوضچه‌های پرورش ماهی پرداخت و با حفظ و حراست گارد ساحلی آن‌ها را روانه‌ی دریا کرد تا خزر از نعمت خدادادی بی‌نصیب نماند.

شاعران جوان، سرمایه‌های ادبی‌ ـ فرهنگی ایران عزیز هستند. انصاف نی‌ست تلاش این همه شاعر در انزوای شهرستان‌ها با یأس و نومیدی گره بخورد و به مرور زمان فراموش شود یا بر اثر بی‌توجهی‌ نهادهای فرهنگی، این بچه‌ماهی‌ها به جای رسیدن به دریا در مرداب‌های راکد به قورباغه بدل می‌شوند و به آوازهای ذوزنقه دل‌خوش کنند.

کاش شعر و شاعری در این مرز پرگهر، زیر پوشش سازمان بیماری‌های خاص و بهزیستی بود و هر شهر، یتیم‌خانه‌ای داشت و آن‌ها را تحت سرپرستی‌ خود قرار می‌داد و با انواع کمک‌های مادی و معنوی، آن‌ها را می‌نواخت و در چاپ و پخش شعرهای ناب‌شان می‌کوشید و برای هر کتاب موفق آن‌ها، مستمری‌ خاصی در نظر می‌گرفت، تا سرزمین حافظ و سعدی و فردوسی و مولوی و خیام و ... جانشینان برتر خود را می‌شناخت؛ خانواده‌ها به شاعران جوان‌شان افتخار می‌کردند و هر محله‌ای به نام یک شاعر شناخته می‌شد.

شعر، نماد شعور ایرانی است و شاعران جوان اگر شناخته شوند و معرفی‌ همه‌جانبه‌ای از آن‌ها به عمل آید، شعور فرهنگی‌ ایرانیان را به اقصا‌نقاط جهان می‌پراکند. هنوز هم دیر نشده است؛ می‌توان بدون خط‌کشی‌های محفلی، برای شناساندن این صداهای نجیب، برنامه‌ریزی کرد. در بین تمام هنرها و مشاغل، تنها شعر و شاعری‌ست که بی‌سرپرست در جامعه رها شده است. یک عمر خودسوزی و شعرسازی و محرومیت، هیچ دست‌مزدی را به همراه ندارد؛ هیچ شاعری نمی‌تواند ادعا کند که شغل شریف‌اش شاعری است چرا که شاعران شریف، همیشه شرمنده‌ی اهل و عیال بوده‌اند.

* شاعران جوان امروز با هزار مکافات، مجموعه‌شعری چاپ می‌کنند؛ با هزار مکافات به دست مخاطب می‌رسانند تا به چشم بیاید و تشویق شود. هر دفتری از این عزیزان، آینه‌ی شعور جوان ایرانی است که باید عزیزش بداریم و اگر استعداد و لیاقت این جوانان دیده نشود، نشاط فرهنگی‌ جامعه می‌پژمرد. با جوانان شاعر فراوانی آشنا هستم هر یک از دیگری فرهیخته‌تر به اندازه‌ی دو برابر عمرشان مطالعه دارند و شعر خوب نوشته‌اند. یکی از این جوانان نیک‌گهر از آستارای خودمان است؛ «داوود ملک‌زاده» با چاهار کتاب شعر و چاهار هزار فکر بکر، جوانی‌ خود را به پای شعر و فرهنگ گذاشته است، بدون این‌که جوانی کرده باشد. ه‌زمان سردبیر و شاعر و نویسنده و معلم بوده است. شاعران جوان زیادی را به جامعه‌ی ادبی معرفی کرده است. در معرفی‌ شعر فرانو یک‌تنه کوشیده و حالا خود، شاعر مستقلی شده است. نشریه‌ی ادبی‌ «بلم» را در دوران دانش‌جویی منتشر کرده و حالا نشریه‌ی استانی‌ «خط آخر» را با ویژه‌ی ادبی‌ «سیزده»، سردبیری می‌کند. یک‌پارچه آتش است؛ یک‌پارچه شور و شوق و شعور. به اندازه‌ی شاعر پیر زحمت کشیده است. ستایش این جوان عرصه‌ی مطبوعات و فرهنگ و ادب، ستایش شعور انسان والای هزاره‌ی سوم است و تحسین و تقدیر از یک عمر تلاش فرهنگی.

داوود ملک‌زاده این‌بار از سوی انتشارات ادب‌پرداز نگاه، مجموعه‌ی شعر «آستارا؛ تنها بندر بی‌کشتی» را به دوست‌داران شعر ملموس و ساده‌ی امروز تقدیم نموده است. سیزدهمین مجموعه از سری‌ «نگاه تازه‌ی شعر ـ انتشارات نگاه» حرفی برای گفتن دارد. شعرهای این کتاب را بی‌حب و بغض بخواینم و به طبیعت شعر جوان، ایمان بیاوریم:

مثل سربازی گم‌نام

ـ که با عشق به وطن ـ

به جبهه می‌رود

دوست‌ات دارم،

مثل سرباز وظیفه

ـ که مجبور است بجنگد ـ

دوست‌ات دارم.

تو

مین میدان‌های جنگی هستی

که یک روز به جای دشمن

زیر پای من

منفجر می‌شوی. (اجباری، ص 5)

در شعر اجباری شاعر از خود و از سن و سال خود می‌گوید و هم‌ذات‌پنداری‌ مخاطب جوان را برمی‌انگیزد. روایت خطی‌، وقتی تبدیل به انفجار می‌شود که شاعر هوش‌مند به فینال غیرمترقبه‌ای می‌رسد و خوش‌فکری‌ شاعر امروز، عیان می‌شود.

داوود ملک‌زاده در شعر بازپرس، آشنایی‌زدایی کرده است. سطر به سطر ما را با ترکیب‌های غافل‌گیرکننده‌ای به دنبال خود می‌کشد، بدون آن‌که دست به چشم‌بندی و آکروبات بزند، خیلی ساده و راحت شعرش را تمام می‌کند، بدون آن‌که بدانیم ذهن کلیشه‌ی ما را در سطر اول محکوم به تفکر و تأمل کرده است:

حتا از پنجره‌ی توالت دادگستری

می‌توانم آسمان را ببینم

که نیمی از آن را

ساختمان زندان اشغال کرده

و نیمی دیگر

آبی و آفتابی است. (دادگستری، ص 33)

داوود ملک‌زاده چهره‌ی آشنای شعر جوان، اگر به شعر ساده‌ی کوتاه با طنز نهان بپردازد از نام‌های ماندگا فرداست. امید که حرف‌های مرا پدرانه تلقی نکند:

پدرم می‌گفت:

«یک موی تو را به دنیا نمی‌دهم»

و هر ماه مرا به سلمانی می‌برد! (قسم، ص 62)

برای داوود و مجموعه‌ی جدیدش موفقیت آرزومندم. امید که مثل آسمان آستارا همواره ببارد!

 

* چاپ‌شده در ادب و هنر روزنامه‌ی اطلاعات، 7 خرداد 92

+ داوود ملک‌زاده ; ٤:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱٤ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()