دو واو ـ داوود ملک‌زاده

در این وبلاگ، اشعار، نقدها و اخبار کتاب مربوط به داوود ملک‌زاده منتشر می‌شود.

 

نقد فیض شریفی بر «آستارا؛ تنها بندر بی‌کشتی» سروده‌ی داوود ملک‌زاده

بر بلندای قله‌ی اورست

 

داوود را با اکبر اکسیر عزیز در مراسم خاک‌سپاری بنی‌مجیدی در آستارا دیدم. همه در سینمای شهر، سپید خواندند و من غزل؛ دوستان دوقبضه‌ی مدرن بدشان آمد، اما مردم شعردوست، نه شعرشناس مرا بیش‌تر تشویق کردند. کنار دریا با موسا بندری شاعر و جواد قاسمی، شب روی سنگ‌ها نشسته بودیم و به این بندر بی‌کشتی، آستارا می‌نگریستیم؛ و جام معجزه ما را می‌برد، موسای بندرعباسی / سیاه در میان مردمی که شکل روسی‌ها بودند، چشم‌نواز بود. شهر، کوچک بود و جنوب فقر بیش‌تر به چشم می‌آمد و شهر خیال‌بانوی زیبایی هم داشت:

«باران پیر آستارا

در هیئت برف می‌بارد

شهر به شکل عروس

یا به شکل مرده‌ی کفن‌پوش درمی‌آید

زیبایی و پلشتی

زیر این همه یک‌رنگی

پنهان می‌ماند

درست مثل زنان چادرپوش!» (ص 47)

در نگاه شاعر، جنگل به نیم‌نگاهی کویر می‌شود.

نگره‌ی دیارگرایانه‌ی داوود قوی است و نگاه لوندگونه‌ای به زیبارویان و پدیده‌های عشوه‌گر شهر دارد و از سوی دیگر پلشتی‌های این جهان را به راحتی می‌پذیرد تا راحت زنده‌گی کند:

«با تمام پلشتی

رودخانه‌های زیادی آویزان من‌اند

که فاضلاب‌ها را به طرف من بالا می‌آورند.

دریای خزرم

ـ که منت هیچ اقیانوسی را نمی‌کشم ـ

و تمام دردها را توی خودم می‌ریزم.» (ص 59)

داوود می‌داند چه‌گونه یک موقعیت برون‌سو یا رئال را با عالم درونی یا سوررئال، هم‌پوش کند ولی نگاه واقع‌گرای خود را که برچسبی از رئال است، برجسته‌تر می‌کند:

«در زنگ جغرافیا

شهر من

20 متر پایین‌تر از دریا

ایستاده است

در زنگ شعر

بر بلندای قله‌ی اورست.» (ص 82)

گردش در شهر آستارا یا شهری که «بر بلندی قله‌ی اورست» ایستاده است به یکی ساعتی طول نمی‌کشد:

«در به در

دنبال بندریم

با منظور، بی منظور

خزر، هم‌چنان بزرگ‌ترین دریاچه‌ی جهان است

و آستارا

تنها بندر بی‌کشتی‌ی جهان

با سوییت‌هایی با پنجره‌های نیمه‌باز

با خورشیدی که هر صبح

در تخت‌های دو نفره

ولو می‌شود.» ص 85

داوود نگران تهران هم هست و آن را در حال اضمحلال می‌بیند شاید به خاطر آن که طنز می‌نویسد:

«خوش به حال برج‌های تهران

که هم‌سایه‌ی خدا شده‌اند»

یا به مترو و سریال مترو فکر می‌کند:

«کیف‌های خواب‌آلود

با کت و شلوارهایی بی‌سشوار

و نیم‌چه‌ بوسه‌هایی خشکیده

از ساعت‌ صفر عاشقی...

تنها قسمتی‌ست از سریال مترو» (ص 61)

شاعر، زیر و زبر تهران منجزکننده می‌بیند:

«نگران تهران می‌شوم

وقتی حس می‌کنم

زیر پای‌اش را خالی کرده‌اند

و هر لحظه ممکن است

ب

  ر

   ی

     ز

       د...» (ص 61)

داوود مثلثی‌ست که یک سمت او به شعر فرانو تعلق دارد، از آلوده کردن محیط زیست و پلشتی‌هایی که در این جهان ایجاد شده است عصبانی است؛ دوم تم یا بن‌مایه‌های عاشقانه که با زبانی طنزآمیز بیان شده است با باروبارم هنری:

«با لب‌های نارنجی

طعم شیرین لب‌خندت را

هنوز چشمان‌ام مزمزه می‌کند.

ای منظره‌ی سوررئال عشق،

بر بوم رئال سینه‌ی من!

بتی از رنگ می‌سازم

و به قبله‌ای که از دیوار اتاق‌ام می‌گذرد؛

می‌آویزم.» (ص 29)

بعضی از شعرهای داوود، حسب‌حال(خویشتن‌نگاری) است. داوود کمی از خودممنون است، ولی چون خاطرات و خطرات‌اش شیرین است، خیلی به اسنوبیسم یا گنده‌دماغی ره نمی‌برد، هر چند همیشه شاعر باید به قله بنگرد آن هم با هنرش.

داوود جای خالی سرخاب‌سفیدآب‌های هنری را با طنز پر می‌کند ولی بعضی اوقات کم می‌آورد چون عاطفه‌ی غلیان‌یافته در آن موجود نیست:

«به من گفت برو

به من گفت برو

به من گفت برو

به من گفت برو

به من گفت برو

آمدم

آمدم

آمدم

آمدم

آمدم.» (ص 49)

پنج «برو» و پنج «آمدم» شاید شاید تصویری از شکل «5» باشد که به هیئت قلب است.

یا کاریکلماتور:

«پدرم می‌گفت:

یک موی تو را به دنیا نمی‌دهم.

و هر ماه مرا به سلمانی می‌برد! (ص 62)

داوود ملک‌زاده شاعر خوبی است وَ چم وُ خم کار را می‌داند، نباید به صرف لذت زودگذر و بازی‌های هنری، در دام چاله‌ی هنرهای دیگر بیفتد:

دست‌کم‌ترین توقع ما شعر «صندلی‌ها»ی اوست:

«صندلی‌ها شبیه من‌اند

در روزهایی که به انتظار تو می‌نشینم

با دو لیوان چای

یک شکلات

و سی‌دی‌ی ترانه‌هایی که دوست داری.

من و صندلی

مزه‌ی گرمای تن‌ات را لمس کرده‌ایم

همه چیز مهیای یک شب خوب است

لطفن دیر نکن!

صندلی ها کلافه می‌شوند.» (ص 65)

 

* چاپ‌شده در روزنامه‌ی «نیم‌نگاه» شیراز، 14 آبان 1392

* سایت انتشارات نگاه، http://shop.entesharatnegah.com

 

 

+ داوود ملک‌زاده ; ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ٢٥ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()