دو واو ـ داوود ملک‌زاده

در این وبلاگ، اشعار، نقدها و اخبار کتاب مربوط به داوود ملک‌زاده منتشر می‌شود.

 

اکنون دری دیگر

به وسوسه باز می‌شود

وارد می‌شوی

و نمی‌دانی که خارج شده‌ای.

(عمران صلاحی، هزار و یک آینه)

 

طنز در اشعار عمران صلاحی و باقی‌ی قضایا

راست‌اش مدتی بود با پایان‌نامه‌ی ارشدم (طنز در اشعار عمران صلاحی) مشغول بودم که چندی پیش مراسم دفاعیه‌اش برگزار شد و بعد از آن هم مشغول آماده‌سازی‌ی نهایی، تنظیم مقالات و تسویه با دانش‌گاه بودم. در این پایان‌نامه در خصوص طنز و پیدایش آن در ادبیات و هم‌چنین بررسی‌ی انواع طنز در اشعار عمران صلاحی پرداخته شده است. در پست‌های بعدی در خصوص جزییات بیش‌تری از این پایان‌نامه، و مطالب آن در وب‌لاگ‌ام منتشر خواهم کرد. در این خصوص و هم‌چنین اخباری در خصوص کتاب‌های‌ شعرم که در دست انتشارند ـ و یا تجدید چاپ خواهند شد ـ می‌توانید در لینک زیر(خبرگزاری‌ی مهر) بخوانید:

http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1175819

 

نقدی بر دو واو

دوست شاعر و منتقدم، خانوم ثریا داوودی‌ی حموله، نقدی بر مجموعه‌ی رباعی‌ی «دو واو» نوشته است. نوشته‌های ایشان همیشه متفاوت و جسورانه است بی‌هیچ تعارفی:

«بگذار همان قصه ی گندم باشد

بگذار زبان شعری‌ام گم باشد

بگذار بگویم تو کمان‌ابرویی

هر چند زبان قرن پنجم باشد (ص22)

 ذهنیت من با شعر کلاسیک هم‌ساز نی‌ست، اما مضامین اجتماعیِ غیرمتعارف در بعضی رباعی‌های داوود ملک زاده مرا وادار به خوانش «دو واو» کرد؛ نخست فکر کردم مانند بیش‌تر رباعی‌سرایان این دهه‌ها مرا به دوران ساسانی می‌برد؛ با همان فرمول جبری‌ی کلاسیک جزیی‌نگر!! ولی با هر بار خواندن وسوسه‌ی نوشتن‌ام بیشـتر می‌شد که ملک‌زاده هم یک روزی، یک جایی به طنز گفته بود: «نقد از قلم من طیبات است!!» که  معتقدم که جهان بدون شعر ناممکن است زیرا شعر در هر پدیده‌ای حضور دارد و این نهفته‌گی را شاعر باید ممکن سارد که جز با تیز بینی و هوشیاری ممکن نی‌ست...»

لطفن ادامه‌ی این نقد را در وب‌لاگ ثریا داووی‌ی حموله بخوانید: http://ofeliya.blogfa.com/post-114.aspx

 

 *

 

شعر یک روز تمام می‌شود

 سایت "مرور" گفت‌و‌گویی با من انجام داده است:

«ـ چه‌گونه بعد از تجربه کردن شعر آزاد به شعر کلاسیک بازگشتید؟ آیا این نوعی بازگشت به عقب نی‌ست؟

بازگشتی در کار نبوده. عده‌ای از دوستان زمانی که می‌خواستم مجموعه‌ی رباعی را منتشر کنم با آن مخالفت می‌کردند و اعتقادشان این بود که سرودن رباعی، مانع نوشتن شعر آزاد است. من موافق این قضیه نی‌ستم، برای من هر کدام جای‌گاه خودشان را دارند و هیچ‌کدام در مقابل دیگری نی‌ست. شعر نوشتن من با خیلی‌ها فرق می‌کند. من عقیده‌ام این است که شاعر از هر چیزی لذت بُرد باید همان را بکند. الان خود من اگر احساس کنم قصیده‌سرای موفقی هستم حتمن در این قالب خواهم نوشت. یادمان باشد شعر، محصول ناخودآگاه ماست. خیلی از شاعران ما از شعر نوشتن لذت نمی‌برند، اما جرئت تغییر مسیر ندارند، می‌ترسند به «عقب‌مانده‌گی» متهم شوند. چه کسی گفته زمان غزل به سر آمده؟ ممکن است جای‌گاه‌اش و نقش‌اش تغییر کند اما نمی‌توان آن را کنار گذاشت. اگر یکی از بنیان‌های هنر ـ و به‌خصوص شعر را ـ لذت هنری بدانیم، قضیه ساده‌تر می‌شود. من از سرودن رباعی لذت می‌برم و خواننده هم از خواندن آن. من از سرودن شعر سپید کیف می‌کنم و عده‌ای دیگر از مخاطبان هم همین‌طور. این‌ها هیچ ربطی به هم ندارند. من اگر زمانی حس کنم از نوشتن قطعه‌ی ادبی لذت می‌برم مطمئن باشید خودم را از نوشتن آن محروم نخواهم ساخت، حتا اگر حس کنم که این ژانر، جای‌گاهی ندارد. خب، نداشته باشد؛ اما من نمی‌توانم خودم را از لذت لحظه‌ی آفرینش محروم کنم. شاعران زیادی داریم که جزو آوانگاردترین شاعران ما هستند اما گاهی برای خودشان غزل و رباعی هم می‌نویسند اگر چه ممکن است چاپ نکنند. مثلن شاید خیلی‌ها ندانند که باباچاهی کلی رباعی دارد. ما چند تا از آن‌ها را در بلم چاپ کردیم. حالا اگر منتشر نمی‌کند دلیل بر این نی‌ست که ننویسد و خودش را محروم کند. خیلی از شاعران دیگر هم چنین وضعیتی دارند، که به نظر من در مواقعی تجربه کردن انواع مختلف شعری، گذشته از لذت هنری، می‌تواند یک پشتوانه محسوب شود برای روزهای مبادا...!

 ـ چرا می‌گویند شعر دیگر مخاطبی ندارد؟ آیا این درست است؟ نظر شما در این باره چی‌ست؟

فعلن این گفته درست نی‌ست، در پاسخ سوال اول، توضیحاتی دادم. شاید نوع مخاطبان و حتا تعدادشان عوض شده باشد، اما در آن حد نی‌ست که بگوییم کم شده است. به نظر من حتا از برخی دیدگاه‌ها مخاطب‌های شعر بیش‌تر شده‌اند. چاپ انبوه کتاب‌های شعر و سایت‌های ادبی، یکی از دلایل وجود مخاطب است. راه یافتن شعر نو در چند سال اخیر به کتاب‌های درسی، خود پنجره‌ی تازه‌ای در شعر امروز است. یا مثلن کتاب‌های شعر فروغ فرخ‌زاد و سهراب سپهری ـ که جزو بهترین شعرهای نو هستند ـ جای کتاب‌های مثلن مهدی سهیلی را در نوشت‌افزارها و کتاب‌فروشی‌های کوچک گرفته‌اند. تبدیل شدن این کتاب‌ها به عنوان کتاب‌های بازاری خودش نوید خوبی است. این‌که هر ناشری از راه برسد و پنج‌کتاب فروغ یا هشت‌کتاب سهراب را چاپ کند، امیدوارکننده است، یعنی این شعرها مخاطب‌شان زیاد شده است. هر چند که در سوال اول گفتم روزی شعر تمام می‌شود اما فعلن حال و روزش خوب است. زیاد نگران نباشید.»

 راجع به این عبارت‌های کوتاه نظرتان را بگویید:

ـ دموکراسی‌ی ادبی: شکستن قطعیت‌ها و نسبی‌گرا بودن در همیشه

ـ شعر سیاسی: بخشی از دریای بزرگ شعر

ـ کتاب: جرئت پول دادن بیش‌تر به کتاب را خدا نصیب اهل‌اش بکند!

ـ سایت ادبی‌ی زنانه‌ی تاسیان و مرور: هر دو با تلاش فراوان پیش می‌روند هر چند موافق مردانه ـ زنانه نیستم! اگر این‌طور است آن یکی را هم بگویید: سایت ادبی‌ی مردانه‌ی مرور!

ـ زنده‌گی‌ی ادبی: اگر از آن طرف بام نیفتیم، خیلی لذت‌بخش است.

ـ فتو شعر: اینم یه جورشه!

ـ زیر باران ماندن بی‌چتر: من جزو معدود شاعرانی هستم که چتر را ترجیح می‌دهم چون هوای آفتابی را بیش‌تر می‌پسندم تا بارانی را، هم‌چنان‌که عینک را بیش‌تر از لنز دوست دارم!

ـ مینی‌مال: در حوزه‌ی ادبیات خوب است اما انگار همه‌ی زنده‌گی‌مان دارد این شکلی می‌شود.

 مشروح گفت‌وگو را می‌توانید در لینک زیر بخوانید:

 

 http://www.morur.ir/article.aspx?id=1429

 

  *

درگذشت یک شاعر به خاطر سقوط از آسانسور

خبر، خبر عجیب و تاسف‌باری بود. سقوط شهرام آقاجانی، از آسانسور طبقه‌ی پنجم منجر به مرگ این شاعر جوان تالشی شد. وی در حالی که به همراه هم‌سر و فرزندش به آپارتمان جدید در حال اسباب‌کشی بوده، به خاطر کامل نبودن آسانسور ساختمان، با سقوط از طبقه‌ی پنجم به طرز دردناکی جان‌اش را از دست می‌دهد. آقاجانی از معدود شاعران نوگرای تالشی بود که آثارش در مجلات ادبی به چاپ رسیده بود. وی کارشناسی‌ی ارشد زبان و ادبیات انگلیسی داشت که علاوه بر این‌که سال‌ها به عنوان معلم در دبیرستان‌های تالش مشغول ندریس بود؛ اخیرن به عنوان مدرس به دانش‌گاه هم راه یافته بود.

 

برای اولین و آخرین بار...

شهرام آقاجانی را برای اولین و آخرین بار در انجمن شعر شهریار آستارا دیدم. حدود هفت ـ هشت سال قبل بود. آن زمان مرحوم بنی‌مجیدی و آرش نصرت‌اللهی و دیگران هم بودند. شهرام آقاجانی، جوانی بلندبالا و خوش‌لباس، به انجمن ما آمده بود. مرحوم بنی‌مجیدی ابتدا او را با شمس آقاجانی اشتباه گرفت! شهرام از فضای شعر انجمن تالش در آن زمان چندان رضایت نداشت و می‌گفت که در آن‌جا شعرهای غیرکلاسیک ـ به‌خصوص شعرهای پست مدرن من ـ کم‌تر پذیرفته می‌شود. جلسه‌ی جالبی بود. شعرخوانی و نقد در فضای دوستانه اما حرفه‌ای انجام شد.

در سال‌های اخیر گاه‌گاهی شعرهایی از او در نشریات گیلانی و سراسری خوانده‌ایم اما ظاهرن کتاب شعری از وی منتظر نشده است. امیدوارم که خانواده و دوستان‌اش حداقل گزیده‌ای از شعرهای این شاعر پیشروی تالشی را منتشر کنند.

 

یک شعر از شهرام آقاجانی (چاپ شده در مجله‌ی کارنامه، شماره‌ی 35، تیر 82)

برو

بزن یک کاسه آب بزنم

با چشم‌هایی که دور می‌زند وق‌وق بزنم به راه رفتن‌ات

این‌جا تا رفته‌ام آن‌جا شده‌ام

آخرش برای آن‌های دیگر خُل شده‌ام

و شاه‌نامه حتا آخرش را دارد

از آغاز از من رستم

به خودش گفته بود آخرین بار مگر نمی‌گفتی؟

تا راه‌راه شود

سرم را می‌زنم!

سر به هوای همین خیابان را

گرفته، رفتی

مثل بچه‌ی آدم رفته‌ام آن بالا

تا دنیا، دنیاست تا یک بامداد

یک طرف حرف است، آن طرف نی‌ستی!

تنها نمی‌دانی نه این که من نه راه؟

شده‌ام یک کاسه‌آب

سمت آن بی‌نظمی‌ی بیرون

با چشم‌هایی که اضافی

خوش است

و من بی‌خیال ادامه‌ی مرکزی‌ی خوشی‌ها

احتمالن خوابم برده خواهد شد.

 

*

دل‌ام خوش است...

در کنار همه‌ی کارهایی که می‌کنیم؛ «نوشتن» خود حکایت دیگری است. حال این نوشتن شعر باشد یا هر چیز دیگر، در قالب‌های کلاسیک با یا نو، به زبان فارسی باشد یا ترکی یا ... . برای من مهم نوشتن است. در این فرصت چند شعر کوتاه از شعرهای امسال‌ام را می‌گذارم:

 

. . .

 

 هر قدر هم که دور باشی

شب، ماه که می‌تابد

کنار پنجره بیا و خوب نگاه کن!

دل‌ام خوش است

جایی را می‌بینم

که تو هم نگاه می‌کنی.

 

*

 

لب‌خند

 

فرشته‌ای در هیئت انسان

یا انسانی به شکل فرشته؟

او

با لب‌های‌اش می‌خندد

با چشم‌های‌اش می‌خندد

با پا‌های‌اش می‌خندد.

 

*

 

درخت

 

درخت را دوست دارد کودک

و فکر می‌کند باد

فوت برگ درختان است

و بادبادک‌اش را هوا می‌کند.

بدش می‌آید از درخت

وقتی که شاخه‌ها

نخ بادبادک‌اش را

دور انگشت‌های‌شان

می‌پیچند.

 

*

 

گروتسک

 

سفید ِ سیاه‌ام

آزاد ِ گرفتار

قهقهه‌ی هق‌هق،

ظاهرم کره‌ی جنوبی است

درون‌ام کره‌ی شمالی.

مادرم راست می‌گفت:

«ایچیم ئوزومی یاندئرِی

چولؤم ئوزگنی!»

 

*  *  *

 

و دو شعر ترکی:

 

بو سفر

 

بو سفر

منی یؤردی

بو سفر...

 

*

 

مکروه

 

گؤزلرون قره‌سینده

بیر وحشی گیزلنیب، نیزه اَلینده

                          منی آختاری، آختاری...

رساله‌لر یازیب

سنه باخماخ مکروه‌دی!

 

+ داوود ملک‌زاده ; ۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ٩ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()