دو واو ـ داوود ملک‌زاده

در این وبلاگ، اشعار، نقدها و اخبار کتاب مربوط به داوود ملک‌زاده منتشر می‌شود.

 

 تو را خدا بنویس!

نوشتن همیشه برای‌ام لذت‌بخش بوده است. یک دغدغه‌ی درونی، یک حس ناشناخته، یک تمایل اما نمی‌دانی برای چه! اما شاید یکی از آفریده‌های معجزه‌بار خداوند، همین باشد. برای نوشتن، یک خودکار روان لازم داری و یک کاغذ خط‌دار. البته دفتر هم باشد عیبی ندارد. خوبی‌ی دفتر این است که گم نمی‌شود و ورقه‌ها، پراکنده در اتاق‌ات نمی‌گردند. این روزها لذت نوشتن را با کامپیوتر هم می‌توان تجربه کرد. من اکثر یادداشت‌های روزنامه‌ای، مقالات، گزارشات و تنظیم خبر را در word انجام می‌دهم، بدون آن‌که پیش‌نویسی تهیه کنم، حتا گاهی شعرهای‌ام را در کامپیوتر می‌گویم. نوشتن با خودکار البته مزه‌هایی دارد که شاید کامپیوتر نداشته باشد. برای کسی که خط خوبی دارد یا سعی می‌کند که خوش‌خط باشد؛ نوشتن با خودکار فرصتی‌ست که شوق نوشتن را مضاعف می‌کند.

یادم می‌آید چند سال پیش (دقیقن 22 ساله بودم) که به کلاس خوش‌نویسی با خودکار می‌رفتم. یک دوره‌ی سه‌ماهه‌ی تابستان بود. آخر سر برای تقویت یادگرفته‌ها، باید حسابی تمرین می‌کردم. تصمیم گرفتم داستان «بر دار کردن حسنک وزیر» تاریخ بیهقی را با دقت خوش‌نویسی کنم. چه‌قدر لذت‌بخش بود غوطه خوردن در اثری عزیز، حرف به حرف و کلمه به کلمه.

نوشتن من برمی‌گردد به خیلی قبل‌ها. خوب یادم است که در نوروز 72 ـ که فقط 11 سال داشتم ـ خاطراتی برای خودم می‌نوشتم با عنوان «سرگذشت من در عید.» بعدها هم به طور پراکنده این کار را می‌کردم.

اجبار به نوشتن گاهی ممکن است ملال‌آور باشد و شاید بهتر است هر از گاهی چیزهایی بنویسی و یا اگر هر روز می‌نویسی از ذکر چیزهای بدیهی چشم بپوشی و به مسایل خاص بپردازی. بُرشی از روز را در نوشته‌ات بیاوری؛ از نیروی تخیل‌ات استفاده کنی؛ گاهی به سمت تحلیل بروی و حتا از آینده خبر بدهی. به هر حال هر چه باشد، مهم عادت به چیزهای خوب است. این عادت‌های خوب در زنده‌گی‌ی انسان‌هاست که به آن، شکل و عمق می‌بخشد. حتا گاهی این عادت‌ها، عشق‌ها را به وجود می‌آورند.

امروز کتاب «شصت داستان» دینو بوتزاتی، نویسنده‌ی ایتالیایی را می‌خواندم. در مقدمه‌ی کتاب و به نقل از وی آمده بود: «بنویس! تو را خدا بنویس! فقط دو خط؛ حتا اگر ذهن‌ات آشفته است و اعصاب‌ات یاری نمی‌کند؛ هر روز بنویس. حتا اگر چیزهای احمقانه و بی‌معنا را، اما بنویس... این حرفه‌ی توست که تو انتخاب‌اش نکرده‌ای؛ بل‌که در سرنوشت تو بوده است و این همان دروازه‌ای‌ست که احیانن از آن می‌توانی راه نجات را بیابی. بنویس! بنویس!»

به احترام این سخن بوتزاتی، تصمیم گرفتم از امروز فقط دو خط بنویسم که دو صفحه شد، و چه سعادتی بزرگ‌تر از این؟!

27 – 11 - 88

   * * *

سلام و سال نو مبارک.

بعد از مدت‌ها(دقیقن چاهار سال بعد) دوباره برگشتم سر خانه‌ی اول. حس آن روزهای وب‌نویسی برای‌ام تداعی شد. حس آن روزها و وب‌نویسی، و دوستانی که البته الان تعدادشان شاید صد برابر و حتا هزار برابر شده‌اند. ایدون باد!

در این مدت کلی اتفاقات ریز و درشت رخ داده که البته ادبی‌ها‌ی‌اش را در وب‌سایت قبلی می‌نوشتم و بی‌ادبی‌های‌اش را برای خودم نگه‌می‌داشتم. اگر همین الان به دو پست قبلی‌ی همین وب‌لاگ نگاه کنید خبر انتشار کتاب شعرم (تهران برای شعر شدن شهر کوچکی‌ست) را نوشته‌ام در حالی که در حاضر این کتاب به چاپ دوم رسیده است.

آن‌ وقت‌ها عنوان وب‌لاگ‌ام بود: «نوبت خواب است / شعر رعایت نمی‌کند». قصد داشتم اسم اولین کتاب‌ام همین باشد اما نشد. بابک ملک‌زاده این عنوان را خیلی دوست می‌دارد، پس به احترام او آن را عوض می‌کنم!!

مجموعه‌ی رباعی‌ام با عنوان «دو واو» مجوز نشر گرفته، و در مراحل آماده‌سازی برای چاپ است تا به نمایش‌گاه کتاب برسد. ناشر این کتاب انتشارات فصل پنجم است که می‌توانید اخباری درباره‌ی این کتاب و سایر کتاب‌های جدید این نشر را در لینک زیر در سایت ایبنا بخوانید:

http://ibna.ir/vdcbzwb0.rhbazpiuur.html

برای شروع، چند رباعی از مجموعه‌ی رباعی‌ی دو واو که در قطع جیبی و 72 صفحه چاپ خواهد شد. شاید بیش‌تر رباعی‌ها را شنیده باشید اما داخل آن رباعی‌های تازه و منتشر نشده هم موجود است. رباعی‌های این مجموعه، شامل سال‌های 1386 تا 1388 است. این مجموعه 59 رباعی دارد که در دو بخش (عاشقانه ـ اجتماعی و طنز) تنظیم شده است. چند رباعی تبرّکن:

 

48

گل‌های بنفشه، تو به تو می‌آید

با سبزه، بهار آرزو می‌آید

اسفند که بسته می‌شود در تقویم

نوروز دوباره رو‌به‌رو می‌آید

 

8

دندان خبیث گرگ را می‌شکنیم

جادوی شب سترگ را می‌شکنیم

این‌بار اگر مدد کند ابراهیـم

تابوی بت بزرگ را می‌شکنیم

 

6

زیبایی‌ی عشق را دلیل است انگار

هر بوسه‌ی او بحر طویل است انگار

توصیف نمی‌شود فقط باید خورد

حلوای سیاه اردبیل است انگار

 

 

34

با سرفه‌ی ساده و تبی خواهد کشت

در چه‌چه‌ ِ داوود نبی خواهد کشت

من می‌دانم می‌دانم می‌دانم

زیبایی‌ی تو مرا شبی خواهد کشت.

 

21

دی‌روز همیشه در کف خاطره است

دنیای عجوزه هم‌چنان باکره است

یک گوشه ندارد که به کنجی بروم

«این دایره در دایره در دایره است»

(مصراع چاهار از علی باباچاهی)

 

 

2

تو قصه‌ی سرنوشت بر لب داری

دروازه‌ی هر بهشت بر لب داری

حکم دل ما به دست تو افتاده‌ست

هر چند که آس خشت بر لب داری

 

55

با سرفه‌ی نو همیشه جاری هستم

سرماخورده، لب بخاری هستم

با این همه در اداره در پیش رییس

با رانت، پی ِ اضافه‌کاری هستم

 

59

                            ـ در حاشیه‌ی سقوط‌های مکرر

با لعنت و آه و اوه و تف می‌آیم

تا آخر کوچه‌ی بلوف می‌آیم

یک‌بار اگر نیامدم وقت قرار

یعنی که سوار توپولف می‌آیم

 

+ داوود ملک‌زاده ; ۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱٠ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()