|
نوبت خواب است / شعر رعایت نمی کند |
|
دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٤ تغيير خانه
زمستان ۸۲ بود که به پیشنهاد یکی از دوستان وب لاگی در پرشین بلاگ ایجاد کردم. حالا به دلایلی که شاید دوستان دیگر هم به این دلیل ها آمدند بلاگ فا. به هر حال از همه سپاس گزارم. تشکر می کنم از پرشین بلاگ که در این مدت امکانات اش را در اختیار ما گذاشت، هم چنین از دوستان بلاگ فا که از این به بعد در فضای ایشان نفش خوایم کشید. از دوستانی هم که در این مدت به ما سر می زدن و لطف کردن به ما لینک (ع) اعطا کردن، ممنونم. اگه زحمت نباشه این نشانی رو هم اصلاح کنن.
دوشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٤ تهران برای شعر شدن شهر کوچکیست
نظر به اينکه انشاالله قصد دارم سال آينده مجموعهی شعری را با عنوان «تهران برای شعر شدن شهر کوچکیست» منتشر کنم؛ چاهار شعر از آن مجموعه را که اتفاقن دربارهی تهران است برايتان میخوانم. البته شعرهای پيش از اين و بعضی شعرهای پيشتر از آن هم جزو اين مجموعه هستند. تهراننامه ۱ نگران تهران میشوم وقتی حس میکنم زير پایاش را خالی کردهاند و هر لحظه ممکن است ب ر ی ز د! ۲ خوش به حال برجهای تهران که همسايهی خدا شدهاند و فکر میکنند اگر يک روز مهمان ناخواندهای برایشان بيايد؛ از همسايهيشان نان قرض میکنند!! ۳ دلام برای تهران میسوزد ـ با بنزين سربدار و شهر سياهتر میشود. ۴ متاسفام که چرا قلب کشورم اينقدر سياه است و روابطمان هر روز تيرهتر میشود؟! سهشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٤
«گرم ياد آوري يا نه / من از يادت نميكاهم» (نيما) حتا اگر يك در ميان به خاطرت بيايم تو، سطر پيوستهي شعرهاي مني در روزهاي دغدغه و درس ـ مثل نكتهاي ظريف و ملوس ـ جاهاي خاليام پر ميكني. حالا فرقي نميكند كجا باشم چه بپوشم كتيرا بزنم يا نه، با اين همه وقتي ميگويم:«دوستات دارم» يعني هميشه ـ حتا ساعتهاي غيراداري. و روزهاي تعطيل!
باربارز ۲
با زيباترين گلها به ملاقاتام بيا! اما يادت باشد به گلفروش بسپار بوي گلها را در باغچهي خودش نگهدارد اصلن برايام گل مصنوعي بياور و چند قطره از عطر خودت را كه در آن ميپاشي نه نه، صبر كن! لطفن همهي اينها را فراموش كن! خودت بيا! فقط زود! شنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٤ حق التحرير برای نويسنده يا دبير سرويس؟!
آرزوی«تی.اس.اليوت» چاپ شعر در مطبوعات ايران «تی.اس.اليوت » توصيه ی مشهوری به منتقدان دارد که هم خوب است و هم نه. « در بررسی ی يک اثر از توجه به زنده گی ی شاعر روی بتابند و فقط به نقد اثر بپردازند . . . » اين حرف خوب است برای اين که منتقدان را متوجه اين مسئله می کند که بدون توجه به نام کسی به نقد اثر بپردازند و اسم صاحب اثر بر روی او تاثير نگذارد. اما به واقع ما معمولن عکس اين قضيه را می بينيم. نمونه ی ساده اش چاپ شعر در مجلات ادبی است. کم تر پيش می آيد که شعر فلان شاعر نام دار و صاحب عناوين مختلف، به دليل ضعيف بودن کنار گذاشته شود. حتا می توان قسم خورد. اما اگر يک شاعر گم نام و کم نام، شعرهای اش را برای چاپ به سردبير محترم بسپارد ؛ بايد خيلی خوش شانس باشد تا کلک ِ سردبير ِخردمند، امضای چاپ بدهد! و به جای چاپ آثار هيئت تحريريه و کارکنان مجـله ـ از چاپ شعر مدير مسئـول گرفـته تا داستان روابط عمـومی ـ کار کوچـکی از تو چـاپ کند !! اما چرا گفته ی تی اس اليوت خوب نيست؟ برای اين که او از ما و فرهنگ مطبوعاتی ی ما بی خبر است. و معمولن برنامه هاي وارداتی به دليل عدم انطباق با روند داخلی، با مشکل مواجه می شود و جواب نمی دهد. چون اليوت عزيز اگر برای چاپ شعرش در مطبوعات انگليس حق التحرير دريافت می کند؛ خبر ندارد که در ايران کار برعکس است .يعنی توی شاعر و نويسنده که وقت می گذاری و شعر و مقاله می نويسی بعضن بايد خواهش و تمنا کنی که« جناب سردبير! / لطفن چاپ کنيد / اين اثر را از بنده ی حقير .» حالا آن هايي که زير ميزی سبيل مسئول صفحه ی شعر را چرب می کنند و برای خودشان صفحه ای می خرند و در خيال شان آتشی به پا می کنند!! باز بحث اش جداست.
سهشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۳ بعد مدتها يک شعر . . .
سر کاری دختران هر روز آواز دهلاند از دور که می آيند ترکان ختا را میبينی نزديک که می شوند؛ خطای چشمات را.
دختران هر روز ـ مثل دوست شاعرم ـ از دور خوش تیپاند اگر جلو نيايند بختشان باز می شود و اگر بيايند مشتشان.
پسران هر روز سر کار نمیروند.
چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۳ سلام مجدد. چرا داوود با دو واو ...
با سلام به همه ی دوستان تحمل دوری ی شما را نداشتم. برگشتم. همان طور که گفته بودم. همان طور که گفته بوديد. اميدوارم از اين به بعد مرتبن با هم باشيم و از شعرها و مقاله ها و نقد و نظرهای هم استفاده کنيم. * * * مقاله ی «چه گونه نوشته ايد، چه گونه بخوانيم؟» را برای تاليف کتاب های درسی فرستادم. در جواب من نامه ای نوشتند که عين متن ـ با رعايت رسم الخط ـ را در زير می آورم: باسمه تعالی جناب آقای داوود(داود)ملک زاده
با سلام و سپاس و احترام نامه تان همراه با مقاله ی «چگونه نوشته ايد، چگونه بخوانيم؟» دريافت شد از دقت نظر و نکته يابی های ژرف و دقيق تان صميمانه سپاس گزاريم. حق با شماست. رسم الخط دارای مشکلات جدی هم در کتاب های درسی و هم در نگاه وسيع تر در حوزه ی نوشتن فارسی است. هم اکنون برنامه ريزی جدی برای رسيدن به رسم الخط روشن و نظام دار آغاز شده است اين نکته نيز گفتنی ست که در بخشنامه ای بحث دو املايي نيز طرح شده است يعنی دو شکل نوشتن درست باشد مثلاً سرهم نويسی يا جدانويسسی برخی کلمات يا دو شکل نوشتن کلماتی مانند"جرأت و جرئت" ، "بی آن که" هر دو درست است. داود نيز همين گونه که نوشته شد درست اشت. در قرآن نيز، همين شکل نوشته شده است [!!] البته اگر در شناسنامه "داوود" نوشته شده باشد ضبط شناس نامه ای بايد حفظ شود. با تشکر مجدد ـ موفق تر باشيد
گروه زبان و ادبيات فارسی دفتر برنامه ريزی وتاليف کتب درسی
*** با توجه به اين نامه و کتاب «راه نمای املا و دستور العمل تصحيح آن» نوشته ی «دکتر حسين داو[و]دی» ، و تصميی که مدت ها بود داشتم مقاله ای در 5 بند تنظيم کردم که در آن ها در باره ی اين موارد بحث کرده ام. برای اين که مقاله زياد طولانی نشود و بتوانيم درباره ی آن ها بحث کنيم ؛ به مرور بخش هايي از اين مقاله را در وب لاگ می آورم. چرا داوود با دو واو صحيح است؟! داوود ملک زاده
صفر زمانی در يک کنفرانس دانشگاهی و برای درس آيين نگارش فارسی ـ در اثبات واوهای داوود ـ اين گونه به زبان ساده نوشتم: «...کلمه ای مثل"صابون"، بر وزن "داوود" را در نظر می گيريم و آن ها را با هم مقايسه می کنيم. "صا= دا" و "ن= د". از هر کدام از کلمات دو حرف می ماند، "بو" از صابون و "وو" از داوود. حالا واو را از صابون حذف می کنيم و کلمه را به ضم ِ "ب" می خوانيم:"صابْن". چيزی غير از اين نمی توانيم بخوانيم. به همين ترتيب از داوود "واو" دوم را حذف می کنيم، داريم:"داوْد" يا "داوُد". حال وقتی واوها به اين دو کلمه اضافه کنيم؛ صددرصد با اولی متفاوت است. يعنی "صابن" چاهار حرفی با "صابون" پنج حرفی يکی نيست و يک جور خوانده نمی شود و به طور يقين با هم فرق دارد. تفاوت اين دو کلمه در همان "واو"ی است که در يکی نوشته می شود و در ديگری نه. مخلص کلام اين که ما نمی توانيم بنويسيم "صابن" و بخوانيم "صابون". هم چنين است "داود" و "داوود". در اين جا هم نمی توان نوشت "داود" و آن را با اشباع و به غلط خواند "داوود"!»
یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۳ قصه ی من و وب لاگ ام ! واقعيت امر اين است که من در شرايط کنونی از وب لاگ نويسی لذت نمی برم و بديهی است آن چه که برای آدمی خوش نباشد و علاقه ی قلبی به آن پيدا نکند؛ از آن دل زده می شود و پس از مدتی کنار می گذارد. من منکر وب لاگ و اتفاقات شيرينی که در آن می افتد نيستم . اتفاقن در اين مدت کوتاه دوستان خوبی پيدا کردم . چيزهای زيادی هم ياد گرفتم. اما به قول يکی از دوستان من داشتم از نوشتن فرار می کردم و اين نوعی تکليف برای ام شده بود. حتا وقتی رباعيات خيام و يک شعر از اکسير را نوشتم؛چنين تصور شد که من چيزی برای عرضه ندارم. ولی من واقعن در حس آن مطالب شعرها بودم. اگر رباعيات خيام را آورده بودم دليل داشتم. هم چنين شعری از اکسِير را. بحث سر نبود مطلب نبوده و نيست. من کلی شعر و نقد و مقاله داشته و دارم که می توانستم و می توانم در وب لاگ ام بياورم. اما صحبت سر اين ها نيست. من می گويم که الان حس اش را ندارم. انگيزه اش را هم ندارم. لابد برای شما هم پيش آمده که در مقاطعی حوصله ی بعضی کارها را نداشتيد. حال اش را نداشتيد. در آن فازها نبوديد. خب به نظر شما در چنين اوضاعی چه بايد کرد؟ آيا هم چنان بايدتمارض کرد و ادامه داد؟ چه لزومی دارد؟ * با اين اوصاف اين به منزله ی آن نيست که من کُـلّن وب لاگ را کنار می گذارم. بل که : خواهم آمد روزی .../ در وب لاگ مطلب خواهم نوشت / کامنت خواهم گذاشت / نقد خواهم کرد. * در پايان از همه ی دوستانی که در اين مدت با آن ها ارتباط داشته ام سپاس گزاری می کنم. اگر کسانی از دست ما شاکی شدند؛ ما را به فضای وب ببخشند. من هم طرح بعضی ها را که کمی در باره ی من بی ادبيات فکر می کردند؛ فراموش می کنم. * خواستم / بی هيچ آرايه ای بگويم / که نای کنايه ندارم / نشد. مخلص همه گی داوود
شنبه 26/2/1383 چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۳ يک شعر از اکسير
يک شعر تازه از
اکبر اکسير
تاريخ تبری
جنگل بان چه تقصيری دارد اره و تبر ارزان شده است [قطع اش کن! اين شعر دارد شعار می شود] جنگل، پر از ريشه است هر چند درخت ندارد [ادامه بده ! اين شعار دارد شعر می شود.] دسته ی تبر درخت حرام زاده ای بوده است! [اين را که سال 61 چاپ کرده ای] گهواره،عصا، کاغذ و مداد از درختان اهلی دسته ی تبر ، چماق، چوبه ی دار و تابوت از درختان وحشی تهيه می شود [قطع اش کن! اين شعر دارد چنار می شود!] (ماه نامه ی نگاه نو ، اردی بهشت 83 ، شماره ی 61)
یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۳ خيلی فوری
خيلی فوری قرار بود من روزهای غير يک شنبه ، چاهارشنبه و پنج شنبه مطلب بنويسم. اما مسايلی پيش آمد که امروز به روز شدم!! 1. اول اين که هدف من از مطلب قبلی (به خاطر اصلاحات . . . ) را کسی به درستی متوجه نشد. لااقل از ميان آن هايی که در اين باره حرف زده بودند. شايد چاشنی ی اين استعاره خيلی زياد بوده ، شايد هم بعضی ها فقط به تيتر توجه کرده اند. به هر حال. 2. و مهم تر از اولی اين که تازه گی ها بد چيزی دارد شايع می شود که چندان هم خوش نيست. از عزيزان محترمی که مرا خطاب می کنند لطف کرده و به شناسه ی کابری ی من دوباره نظری بيفکنند. حالا اگر مقاله ها را در اين مورد نخوانده اند ؛ باشد. مخلص کلام اين که لطف کرده و داوود را با همان دو واوش بنويسيد. * * * حالا که اين طور شد سه تا از شعرهای منتشر نشده ام را اين جا می نويسم تا اهميت موضوع برای همه مشخص شود. 1حنجره ای هستم که رسالت ام اصالت داوود است با دو واو. 2 واو، اگر چيزی حالی ش بود؛ هم قافيه ی گاو نمی شد !! * * * منتظر مقاله ای در همين مورد باشيد .
جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۳ به خاطر اصلاحات هر کاری بايد کرد بعد از سلام. يک نکته را در مورد به روز کردن بگويم. و آن اين که من فقط در روزهای شنبه، دوشنبه، سه شنبه و جمعه به روز خواهم کرد. و در ساير روزها نه. حتا اگر مطلب آماده داشته باشم و خيلی هم دل ام بخواهد باز هم اين کار را نمی کنم. مثل همين ديروز که اين را نوشته بودم ولی نخواستم پابليش! کنم. هر چند پنج شنبه را خيلی دوست دارم ولی مجبورم. به خاطر اصلاحات هر کاری بايد کرد. اگر ديگران اصلاح نشدند و نکردند حداقل پيش خودم راحت ام. تا اين جا چيزی از اين نوشته فهميديد؟ يک مسئله ی ظاهری است . زياد به عمق نرويد. در يکی از روزهای غير ِ يک شنبه ،چاهارشنبه و پنج شنبه ی عزيز منتظر باشيد. مخلص همه گی. * * * درگذشت «کيومرث صابری ی فومنی» و «حسين منزوی» را به اهالی ی فرهنگ و هنر تسليت می گويم.
چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸۳
*
با سلام به حضور همه ی دوستان ! از اين که چند وقتی نتوانستم به روز باشم عذرخواهی می کنم. راست اش يک مسئله ی اینترنتی برای ام پیش آمده بود که به راحتی نمی شد در پرشین بلاگ جولان داد! از این پس سعی می کنم کم تر این مسایل موی دماغ شود!! * * * چند رباعی ی زیبا از «خیام» به گزیده و به کوشش ِ خودم . بخوانید و خوش باشید... ولی زیاده روی نکنید! 1 خیام! اگر ز باده مستی خوش باش! با لاله رخی اگر نشستی خوش باش! چون عاقبت ِ کار ِ جهان، نیستی است انگار که نیستی، چو هستی خوش باش! 2 از منزل کفر تا به دین یک نفس است وز عالم شک تا به یقین یک نفس است این یک نفس عزیز را خوش می دار چون حاصل عمر ما همین یک نفس است. 3 قومی متفکرند اندر ره دین قومی به گمان فتاده در راه یقین می ترسم از آن که بانگ آید روزی کای بی خبران! راه نه آن است و نه این 4 گویند تو را بهشت با حور خوش است من می گویم که آب انگور خوش است این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار! آواز دهل شنیدن از دوز خوش است. 5 جامی ست که عقل آفرین می زندش صد بوسه ی مهر بر جبین می زندش وین کوزه گر دهر چنین جام لطیف می سازد و باز بر زمین می زندش 6 تا کی غم این خورم که دارم یا نه وین عمر به خوش دلی گذارم یا نه پر کن قدح باده که معلوم ام نیست کاین دم که فرو برم برآرم یا نه 7 گویند بهشت و حور عین خواهد بود وان جا می ِ ناب و انگبین خواهد بود گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک چون عاقبت کار، همین خواهد بود 8 اسرار ازل را نه تو دانی و نه من وین حل معما نه تو خوانی و نه من هست از پس ِ پرده گفت و گوی من و تو گر پرده برافتد نه تو مانی و نه من . 9 دوران جهان بی می و ساقی هیچ است بی زمزمه ی ساز عراقی هیچ است هر چند در احوال جهان می نگرم حاصل همه عشرت است و باقی هیچ است 10 این قافله ی عمر عجب می گذرد دریاب دمی که با طرب می گذرد ساقی! غم فردای حریفان چه خوری؟ پیش آر پیاله را که شب می گذرد.
شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۳ مقالهی رسمالخط
اين نوشته در نشريات زير به چاپ رسيده است : ۰۱ دوهفتهنامهی «نگاه»(نشريهی داخلیی آموزش و پرورش) ـ نيمهی اول آذر ۸۲ ۰۲ روزنامهی «اطلاعات» ـ ۲۵/۱۰/۸۲ ۰۳ روزنامهی «اعتماد» ـ ۱۸/۱۲/۸۲ ۰۴ روزنامهی «جام جم» ـ ۱۵/۱/۸۳
( اين توضيح را لازم می دانم که هيچيک از موارد اشاره شدهی بالا به صورت صحيح به چاپ اين مقاله نپرداختهاند و به نوعی تناقض نگارشی در خود آنها نيز به چشم میخورد!! ) تناقض نگارشی در کتابهای درسی
چهگونه نوشتهايد، چهگونه بخوانيم؟!
داوود ملک زاده
دوستام که برای تمرين رانندهگی به يکی از آموزشگاهها رفته بود؛ برایام اينطور تعريف میکرد : «آموزشگر دو ساعتی را که با من بود؛ علايم، ايستها، حرکتها، سرعت مجاز، چراغ راهنما و ... را مدام گوشزد میکرد. ساعت آموزش که تمام شد؛ پشت فرمان نشست تا مرا به خانه برساند و بعد برود دنبال کارش. ديدم نکاتی که لحظاتی پيش به من تاکيد میکرد خودش رعايت نمیکند. پرسيدم: پس آنهايی که میگفتيد...؟! با خنده جواب داد: تو چهقدر سادهای پسر! حالا ديگر آموزش تمام شده. تو هم بعد از گرفتن گواهینامه، بیخيال اين چيزها میشوی.اينها همهاش فرماليته است.» شايد اين، قضيه ی ما و تعهدمان نسبت به زبان و ادبيات فارسی باشد. به قول يکی از منتقدان معاصر : «زندهگیی ما ايرانیها مثل رانندهگیمان است.»(۱) کتابهای درسی مدارس را هر سال با هزار وسواس ويراستاری و منتشر میکنند و نکتههای دستوری و نگارشي ــ آموزشیی فراوانی در آنها تاکيد میشود. اينکه اهداف اين تحقيق و بررسیی کتب درسی برای چيست، کسی به درستی نمیداند. بياييد با هم هدفهای احتمالیی اين حرکتها را بررسی کنيم : ۰۱ دانشآموزان و فرزندان اين مرز و بوم ــ که آيندهسازان جامعه هم خواهند بود ــ با آيين صحيح دستور و نگارش فارسی آشنا شوند و صد البته آنها را به کار بگيرند تا چند سال ديگر ما دستور و نگارش يکسانی داشته باشيم و به وحدت برسيم . 02 سوق دادن جامعه به سوی يکپارچهگی و پايان سردرگمیها (اين وحدت می تواند حتا به اعتلای زبان و ادبيات فارسی کمک کند تا جایگاه گمشدهی جهانیاش را پيدا کند.) و بسياری از اهداف متعالی و ايدهآل ديگر... اما قضيه به همين سادهگیها هم نيست. چند مانع کوچک وجود دارند که نمیگذارند اين ايدهها به نتيجه برسند. برای اين که : نگارش کتابهای دورههای ابتدايی و راهنمايی و دبيرستان و پيشدانشگاهی با هم متفاوت و بدون پيوند است. در بررسیهای سالانه ــ معمولن ــ تغييراتی در کتابها اعمال میشود. يعنی دانشآموزی که کلمهی «رهآورد» را در فارسی پيشدانشگاهی (سال۷۸) جدا میبيند، سال بعد آن را «رهاورد» مشاهده میکند! يا در بعضی کتابهای فارسی نوشته میشود«مسايل» و در بعضی ديگر «مسائل» . حالا اينها زياد به چشم نمیآيند. در فارسیی پيشدانشگاهی(۸۱) در يک درس نوشته شده «جرئت» و چند درس جلوتر «جرأت» (ص۱۸۲وص۲۱۲). حتی در يک مورد بسيار نادر و شگفت، در يک سطر و به فاصلهی تنها چند کلمه با دو نوع نگارش روبهرو هستيم: « بیآنکه» و «بیآنکه» (دوم دبيرستان/ ص۸۴ / سطر۱۳) (2). حالا صحبت سر اين نيست که کدام نوع نگارش صحيح است. بلکه اول رسمالخط استفاده شده در يک کتاب بايد يکسان باشد و بعد روی درستی و نادرستیاش بحث شود. حالا با اين اوصافی که هست مطمئن باشيد اين سهلانگاریهای به ظاهر کوچک، بیاعتمادی و سرگردانی را در معلم و دانشآموز ايجاد میکند. و حتا چنان سردرگمی پيش میآيد که دانشآموز از خود میپرسد فردا اگر املای فلان کلمه در کنکور سوال آمد کدام گزينه صحيح است؟!نمونههای بیشماری از اين دست وجود دارند که فعلن بماند. اما موردی که قبلها دربارهی آن حرف زدهام و در آينده به طور جامع خواهم زد؛ «داوود» است. در بسياری ازکتابهای آيين نگارش ــ البته با دليل ــ (۳) نگارش اين اسم را با دو واو صحيح دانستهاند. همچنين در فارسی و آيين نگارش سال اول نظام قديم، در دو ستون به اين نکته اشاره کرده بود. ستون سمت راست با عنوان «چنين ننويسيم» که در ذيل آن آمده بود : «داود، طاوس، جرئت، صلوه، زکوه و ... . ستون سمت چپ هم با عنوان «چنين بنويسيم» اينطور نوشته بود: «داوود، طاووس، جرأت، صلات، زکات و ...»(4). و تاکيد بر اين که حتمن رعايت کنيد. اما جالب است بدانيد در طراحی و تاليف کتابهای نظام جديد برعکس بسياری از موارد بالا و موردهای ديگر، اعمال شده است!! خُب! حالا بفرماييد کداماش صحيح است؟! چهگونه بنويسيم؟ چهگونه بخوانيم؟ جواب اين است که : «فعلن اينها را استعمال کنيد. برای فردا خدا کريم است.» اگر وزارت آموزش و پرورش و همچنين فرهنگستان زبان و ادبيات فارسی قصد دارند که تصويباتشان مورد توجه و استفاده قرار گيرد؛ بايد بيشتر از اينها جدی باشند. مرسوم شدن اين تصويبات فقط از راه مدرسه نمیگذرد. موارد زيادی هستند که تاثير بالايي در تحققشان دارند. به چند مورد توجه میکنيم. ۰۱نشرياتی که مجوز انتشار میگيرند موظف باشند طبق تصويبات عمل کنند. يعنی يکی ديگر از تبصرههای صدور مجوز رعايت تصويبات نگارشی باشد. ۰۲تلويزيون ـ که از موثرترين رسانهها بر روی مخاطب است ـ با رعايت اين موارد، می تواند گام بلندی در ترويج رعايت فرهنگ نگارش بردارد. 03انتشاراتی هايي که در کار چاپ و نشر کتاب و ساير محصولات فرهنگی هستند. 04 ادرات( به خصوص ثبت احوال و ثبت اسناد) 05 چاپخانهها و ... . حال اگر اينها عملی شود؛ در آن صورت گروه عظيمی از جامعه و مردم را زيرمجموعهی خود قرار میدهد و به طرف وحدت نگارشی حرکت میکنند که در اين صورت دانشگاه ها و باقی مراکز آموزشی هم در اين مجموعه جا میگيرند. قضيه اين است که ما از روی مسايلی از اين قبيل به سادهگی رد می شويم. مردم حتا اينها را در فرعيات زندهگیشان قرار نمیدهند ،حتا آنهايی که درگير ادبيات هستند. با اين اوصاف حرف حساب را هم قبول نمی کنند!! * متاسفام که اين را میگويم : بدبختی اينجاست که نگارش کتابهای فارسی با بقيهی کتابهای درسی متفاوت است. انگار اينها را نوشتهاند تا دانش آموز فقط سر زنگ ديکته رعايت کند. از طرفی کشوری مثل روسيه وقتی قواعد زباناش را پس از بررسیهای فراوان به تصويب میرساند ؛ تخطی از آن را با جريمه مواجه می کند. شايد چاره همين باشد. خُب، بايد از جايی جديت به خرج داده شود. بعد از اين حرف ها بالاخره چه بايد کرد؟ آيا بايد قبول کرد که اين آيينناههها فقط برای «بچهمدرسهای»ها وضع شده است؟! دبير ادبياتی را میشناسم که خيلی هم باسواد و اهل مطالعه است. نامهای نوشته بود تا آموزش و پرورش با انتقال وی از اطراف به آستارا موافقت کند. نامه را که نشانام داد؛ ديدم مباحثی را که در کتاب های درسی تدريس میکند؛ خودش رعايت نکرده. در برابر پرسش من که چرا چنين است گفت :« میدانم "آنها" درستاند اما برای ادرات "اينها" را مینويسم!» میبينيم که جملات شروع مقاله در اين جا صدق میکند. يعنی ـ متاسفانه ـ مثل آموزش رانندهگی، اينها فقط برای يک مقطع زمانی و مکانیی کوتاه از ما می خواهند. و بعد از سپری شدن امتحان، هر جور که دل تنگات بخواهد... يک نکته هم يادتان باشد. برای ادارات که نامه مینويسيد؛ ننويسيد: «اداره ی دارايي» بلکه مرقوم بفرماييد:«ادارة دارائي». چون در غير اين صورت ممکن است ماليات بيشتری از شما بگيرند!! پانوشت
01نقلی از «شمس لنگرودی» 02ادبيات فارسی(۲) / سال دوم دبيرستان.در اين کتاب و همچنين در کتاب زبان و ادبيات فارسیی پيشدانشگاهی کلمهی «بيشتر» و «نگهداري» و ... بارها جدا از هم و پيوسته نوشته شده. در فارسیی پيشدانشگاهی و در چاپهای بعدی اين موارد تصحيح شده، ولی کتاب سال دوم هنوز به همان شکل باقیست. 03 برای مثال به چند مورد اشاره می شود: زبان و نگارش فارسي/ مولفان:دکتر حسن احمدی، دکتر اسماعيل حاکمی ، دکتر محمود طباطبايی، يدالله شکری / انتشارات سمت/ چاپ دهم/زمستان۱۳۷۴ ــ راهنمای نگارش و ويرايش / تاليف ِ دکتر محمدجعفر ياحقی و دکتر ناصح / انتشارات آستان قدس رضوی / چاپ هفدهم/ 1380 ــ شيوه ی نگارش / دکتر مرتضا کاخی/ انتشارات اميرکبير/ چاپ سوم / 1380 ــ آيين نگارش علمی / دکتر عباس حری/ دبيرخانهی هيئت امنای کتابخانه های عمومیی کشور/ چاپ دوم/1380 ــ آيين نگارش / محمد جواد شريعت/ انتشارات اساطير/چاپ هفتم/ 1375 04صص202 و203 / چاپ 1374 جمعه ٢٩ اسفند ۱۳۸٢ سلام و سال نو مبارک ! از معدود شعرهای نيمايیام، يکیش دربارهی بهار است که بی مناسبت نديدم اينجا بنويسماش. موفق باشيد. همين و همين!
کوچ ِ جنگل
اين روزها خانه ی ما در وسط ِ باغ و جنگلیست. هر بار اين عبور و خيابان ِ خستهگی خاموش میشود؛ يک سينه سرخ : ((چَه چَ چَ چَه چَه چيوه چيوه...)) آن سوی پرده است. اين روزها خانهی ما در وسط ِ باغ و جنگلیست٬ نه جنگل به سوی خانهی ما کوچ کرده است.
یکشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٢ نمونه های شعر فرانو
نمونه هاي شعرفرانو ازشاعران معاصر
qشب شغال / اكبر اكسير هي ! / از هر چه زرد / احتياط كن / حتا عموي زرد ! / چارچشمي مواظب باش كه جوجه ی ملوس / گربه ی يك روزه را نخورد / فردا ، وقت سزارين موش همسايه است / اين ها را / سگي كه مي گريخت / به توله ی سياه / فاكس كرده بود ! **** qجاذبه بي جاذبه / منصور بني مجيدی مِنْ بَعد / ترجيح مي دهيم از دست شما ها / چيزي نگيريم ! / اما / اتفاق نمي گذارد / سيب هاي درخت نيوتن / به يك باره مي ريزند / و ما ، جاذبه هاي خود را / يك جا از دست مي دهيم ! **** qهو هو / آرش نصرت الهی من مانده ام اين باد / با اين همه هو هو / چرا عارف نمي شود ؟! / حتا هواي اتاق من / كه صدايي ندارد / خدا را لمس مي كند ! **** qنسيه / داوود ملك زاده هزاره ی سوم هم رسيد و / رايانه ها شاعر نشدند / تو را نمي دانم ـ / چرا اصرار مي كني / كلمات را ستوني بنويسي / اين ها مي لرزند / حالا گوش ما به جهنم / جنگل را مچاله نكن! / بعد انتظار داري / حرف هاي نسيه ات را هم نقد كنيم ! **** qسنگ قبر / افشين خدامرد همه رفتند / و من هنوز / سنگ شعر را / به سينه مي زنم !/ نمي دانم / شعر ، / سنگ مرا / به قبر كدام شاعر مادر مرده اي / بخيه خواهد زد ! **** qعكس / بيژن نجدي آنها از من عكس گرفتند / نيمي از صورتم را عكاسخانه خورد يا عكاس نمي دانم / نيم ديگرم چاپ شد كه پير بودم / كه مي گريست **** q گلدان در چمدان / ايرج ضيايی سمسار كه گلدان را ديد گفت :/ يكبار پيش تر اين گلدان را خريده بودم / به گلدان كه دست سائيد / گلدان پريد / چشم سمسار كج شد / گلدان در چمدان زنم مي لرزيد **** qستاره هاي پيشامدرن / رقيه كاوياني بازهم كه چشمك مي زنيد / مگر نگفته اند / وقت ستاره و گل و بلبل نيست / دست از سرم برداريد / دوباره از شما بنويسم / كه هيچ مجله اي چاپ نكند ! **** qگور نوشته اي برايم / برتولد برشت / علي عبد الهی از بيشه ها گريختم / ببرها را كشتم / ساس ها مرا جويدند **** q… / كاظم السادات اشكوری پيرانه سر كنار ديوار مي مانم / در موسم بهار / و درخت جوان را مي بينم / كه با شكوفه هاي سپيدش / شبيه من شده است **** qگربه و گنجشك / علي عبدالهی نه باران شلاق است / نه شيرواني پر زير و زار ، ياوه گو ! / اين دو با دهاني متفاوت / حرف ميزنند / نه من ، گربه / نه تو ، گنجشك / تمثيل ها ، پيشاني گاو را / سفيد مي كنند ****
q …. / شمس لنگرودی چه كودكانه ، انتظار ميهمان مرا مي كشي / گلابي معصوم ! / چه شادمانه در انتظاري / تو كه ساعتي ديگر / در زير دستي كوچكي / پاره پاره به جا خواهي ماند . **** qبازيچه / عليرضا پنجه ای دوچرخه اي بي ركاب / بي دستگيره / كودكي هراسان / روي كپه كپه خاك / روياي بازيچه كودك / فردا در كدام كوچه / مي چرخد ؟ **** qچهره ها ( منوچهر آتشي ) / يزدان سلحشور گيرم كه لباس هاش از مد افتاده بود / اما سنگين سنگين راه مي آمد با او / بارها از خود پرسيده ام / درين مسابقه كه بار جا مي ماند / اين سنگ پشت پير/ چگونه از خرگوش ها … ؟ **** q… / صمد آزاد بخت اگر بابا آب هم بياورد / انار هم داشته باشد / بايد آخر اين صف طولاني / تمام سال براي نان گريه كند / حتي اگر بابا نان هم بياورد / سالهاست كه / مادر در باران مرده است **** qواين هم زمين ! زني تنها / مجتبا پور محسن ما اينجا نشسته ايم و به هم چسبيده ايم / صورتم را طوري تراشيده ام / كه هرچه فاعل است حذف مي شود / از جمله هاي / با پله هايي كه / اضافه ها را ريخته اند توي شهر ما خانة ما / مي چرخم ! **** q… / علي رضا آبيز ما به احمد شاملو سلام گفتيم / و گذاشتيم در ما رسوب كند / و در نيم شبان مهتابي / روي حوض / و در جاده مالرو / شعرهايش را خوانديم / و حالا او مرده است / در گورستان / با پاي بريده اش / بر سر مردگان مي كوبد **** q2/3/76 / گراناز موسوی ماه به چاقو كشي مي رود / كوچه از دست بچه فرار مي كند / ما / منتظر مردي كه روي ديوارها نشسته است **** q… / عمران صلاحی ميوه ها پشت حصار / آواز مي خوانند / به شيريني / حكايت همچنان باقي ست / كه حصارهاي اش را وسيع تر مي سازند / تا مبادا درخت توتي / به دانه اي شيرين / ره گذري خسته را دريابد / درختي ساز مي شود / تا مضراب بر سيم آخر بنشيند . **** qاو را بزنيد / مهرداد فلاح اين سر براي شكستن درد مي كند … بزنيد ! / من هم براي زدن / حرف هايي دارم / سنگي كه اين دست ها را بلند كرده اين طور / كجا به زمين مي زند / توي كدام دهان ؟ / تقصير كه نداريم … داريم ؟ / همان قدر كه ميدان اجازه مي دهد / دور بر مي داريم / دارد دور بر مي دارد / او را بزنيد … زود ! **** q… / عميد صادقي نسب زمستان / از سوراخ كفش ات وارد مي شود / گرسنه كودكي / كه ناف ات را / با تيزي بشقاب شكسته اي بريده اند / معجزه اي را در انتظار نباش / در هيچ كجا / گندم از آسفالت نمي رويد / در شهر ما / در شكم روسپيان / خداوندان بيرون مي آيند .
q… / حميد رضا اقبال دوست خوش رنگ / خوش طعم / چه گوارا ؟ / در بلبشوي بازار / اسطوره اي تبخير مي شود / كه با هيچ قندي شيرين نمي شود اين تلخ . **** q… / احمد رضا احمدی زماني / با تكه اي نان سير مي شدم / و با لبخندي … / به خانه مي رسم / اتوبوس هاي انبوه از مسافر را / دوست داشتم / انتظار نداشتم / كسي به من در آفتاب / صندلي تعارف كند / در انتظار گل سرخي بودم . **** q … / سعيد بي نياز سر تا پا سپيد پوشيده بود / اول اتوبان داد مي كشيد : / آقا ، دار ، آباد … / حلاج بود ! **** qآگهي / حميد رضا شكار سری هرچقدر هم كه تلويزيون قسم بخورد / مگر مي شود ؟ / اين دست ها آن قدر عادت كرده اند / به اين چرك سياه و ضخيم / كه هيچ صابوني نمي تواند / تلويزيون هر چقدر هم كه مي خواهد / قسم بخورد . … **** q راه / گروس عبدالملكيان مردي / كه روبه چهرة خورشيد مي رود / بر ساية سياه خودش / پشت كرده است **** q… / حسين تولايي اتوبوس ! / اين صندلي / چه زود برايت خالي شد / با من بگو / تو سريع بالا رفتي از پلكان / يا / او پايين آمد ؟ **** q… / م . روان شيد من تنها نيستم / چشم ها از كنارم عبور مي كنند / زمين زير پايم سر مي خورد / همسرم دورم مي گردد / و غروب / كش مي آيد تا لب پرتگاه / نه / اصلاً تنها نيستم / فقط كافي ست / چشم هايم را ببندم / حتماً / دورم شلوغ مي شود **** q بوف كور / بهمن مرادی مثلاً فرض مي كنيم : در روزگار غريبي ست نازنين ! / اينكه نشد / همين طور رد جاده را بگيري / و به هر خنزر پنزري كه رسيدي / هي بوف كور را ورق بزني ! / حالا به فرض / در پستوي خانه جاي سوزن انداختن نيست ! / چه ربطي دارد / از پنجره طبقه هفتم / به تكه تكه خودت روي سنگفرش / هي نگاه مي كني !؟ **** q… / علي آموخته نژاد همه را فيلم كرده است / اين گلشيري / شوخي نمي كنم / توي سالن نشسته / بيرون نمي رود / مي گويد اين سانس / هنوز تمام نشده / البته اين قضيه به من ربطي ندارد / و من نمي دانم / اين بليط را از كجا پيدا كرده ام **** qترديد نكن / محمد علي بهمني همين كه سهمي در شاعر داشته باشي / بي نياز خواهي شد / نه بيم دزديدن / نه هراس گم شدن / و .. … قرن هاست / نواده هاي ‹‹ حافظ ›› نشناس اش هم / از سپرده ي او / ارتزاق مي كنند ** q… / داوود مرندی آدم مهمي شده ام / با بيژن جلالي فرق زيادي ندارم / فقط / شاعر بزرگي نيستم / و بي هيچ دليلي / بچه موش هاي بيست ساله اي را / دوست دارم / كه جوراب هاي قرمز مي پوشند **** q… / ناهيد سرشكی طرح مي كشيد / نقش مي شدم / به روي ديوار چين / و چين مي خورد / دامن كودكي / با كتاني سفيد / كه نقشة گريختن را / بهتر از تو / در شكم مادرش / مي كشيد **** qآقاي مرگ / سيامك عشاقی اقاي مرگ سلام !/ خيلي وقت است سري به ما نمي زنيد / پدرم ، نه ، قابلي نداشت / اما تو كوچ كرده بودي / بي ترس سال هر روز مردم / راستي آبونمان ما چقدر مي شود ؟ / ارزان حساب كن تا مشتري شوم / آقاي مرگ خدا حافظ / مي روم از صنف شما شكايت كنم / آخر مردنم را دير حاضر مي كنيد / اين بار دكانت را تخته مي كنند **** qميگرن / ياسر اكبري اشتباهي آمده ام / ديپلمم را گرفته بودم بروم خارج / داخل آدم ها / آزادِ آزاد / مثل ماهي هاي قشقايي / اين طور نگاهم نكنيد / تقصير خودم نيست / من هم آريايي ام / فقط بيشتر به چنگيز شبيهم تا شيراز / لطف علي خان ، ته چشم هايم خوابيده / آمده بودم براي ميگرن مادرم / كه اين طور شد. **** q… / علي فتحي مقدم خواب اتاق بغلي / چقدر سنگين است / ـ روي خواب من افتاد / اما دستان اتاق خودم / در راه رو سرگردان اند / از برج هميشه ي خدا / افتاده ام / روي تمام شعرهاي ننوشته / به صورتم نگاه نكن ! / اين همه فاصله / در آينه راه رو شده اند / و تنها يك كيلومتر / مانده به پايان شعر ! / كلمات ، كت و شلوار پوشيده / سطرها شيون زده / به سلامتي شعر اتاق بغلي هم / دارد به خانه ي بخت مي رود … **** qمرثيه / ابوالفضل پاشا صفحه ترحيم / براي عكس تو حاضر بود / از بازماندگان همگي جز يكي / در مسجد / به خرما نشستند / دنبال وصيت هر چه گشتيم / تنها يكي چيزي نپرسيد و / خرماي خود را نخورده بود / بازماندگان همگي حالا / براي خاك تو حاضر شده اند . **** qخودكار/ مسعود رضايي خليق اين خودكار تمام كرده است / فكش را هم اگر به دستمال ببندي / اين مرده بي ادب است / گاه مثل چكش بلند مي شود و / كفنش را جوهري مي كند / لطفاً براي تمام الفبايي كه كاشته است / بياييد بر اين راز سرپوش بگذاريم : / ‹‹ او هرگز آلت دست كسي نبوده است ›› **** q…. / جمشيد شمسي پور خشتاوني ( ترجمه ی هسا شعر تالشي ) گيره به گيره رخت است / چشم اشك و / كف در تشت / گيسوان سياه مادر سفيد مي شود ! **** qوضعيت ( 6 ) / بهمن ساكی دخترم از من لباس عروس مي خواهد / با مردي كه در ماشين منتظر است / پسرم / دفترش را آورده مي گويد: / برايم يك دختر بكش اينجا / اينجا . / و همسرم / كه حالا رفته با قرص خواب بخوابد **** q… / م . پ . جكتاجي ( ترجمه هسا شعر گيلكي ) بار ديگر زمستان آمده / يك رديف ديگر از موي گيسوان مادر / سفيد شد
****** شاعرانی که شعرهای شان در اين حال و هواها ـ کمی بالا و پايين عيببی ندارد ـ سروده شده ؛ می
توانند به ئی ميل davood_61@yahoo.com ارسال کنند تا از آن ها استفاده شود.
با ۳ پاس
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٢
نيم نگاهي به مجموعه ی شعر« بفرماييد بنشينيد صندلي ی عزيز»/ سروده ی «اكبر اكسير»/ انتشارات نيم نگاه 1382
|
خانه آرشيو پست الكترونيك لینک علیه السلام پرشينبلاگ آشوری داریوش آفتاااب اديبان اشرف زاده بهرام بازرگان علی رضا بهداروند ارمغان بهنام علی رضا پرگار جوجه زبان شناس حیدری ی گوران فرهاد خواجات بهزاد روزنامه ی اعتماد روزنامه ی ایران روزنامه ی جام جم روزنامه ی شرق روزنامه ی هم شهری زبان فارسی در دنیای ارتباطات ساکی بهمن سلیمانی پیمان صاحبان زند سجاد ضیایی وحید شعر آن لاین شفق شنطیا رضا شهامت مظاهر شیرگیر ابراهیم فـــــــــرانو شیرزادی فرشاد فهرست مجلات ایران قاسمی سپهر قاسمی سهیل کتاب هفته کیانی آذر م.روان شید مرندی داوود مسنن آیدین م.مهاب ملک زاده بابک نی و نای والس( وب لاگی برای ادبیات ایران) هوشنگي نازي |
